تبليغاتX

دست نوشته های مجید

بسم رب المهدی

چه آرام آمدی

نفهمیدم که کی آمدی

اما آمدی

آمدی و رفتی

هر دو در سکوت

اما من چی؟

نمی دانم آمدنت خوب بود یانه؟

نمی دانم رفتنت خوب بود یانه؟

چیزی برای نوشتن ندارم

حرفی برای گفتن ندارم

پس

تنها به تک آرزویم فکرمی کنم

خدایا مرا به تک آرزویم برسان

همین امروز

خداحافظ همین حالا ..........

+ مجيد يه چيزي گفت در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:6    | 

بسم رب المهدی

 

می دونم

می دونم چشمای رنگی ندارم ..........

صورت خیلی قشنگی ندارم .................

می دونم کوچیکه خونم می دونم..............

خیلی بی نام و نشونم می دونم ................

می دونم ساده است لباسم عزیزم ..............

واسه تو یه ناشناسم عزیزم .........................

صدای خوبی ندارم می دونم ..........................

برای عشق تو اما می خونم .............................

                                                                                                        (ترانه ای از بنیامین)

خداحافظ همین حالا .........

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:26    | 

 بسم رب المهدی

 

چند وقت بودی یا بهتر بگویم چند ماهی بود كه ننوشته بود و قصد نوشتن هم نداشتم...... طبق روال هرروز به وبلاگ خانم عليدوستي سري زدم اما پست امروزش با پست هاي قبليش خيلي فرق داشت....... پشت نوشته هايش قطرات اشك بود......... پشت نوشته هايش خستگي بود ........... پشت نوشته هايش تاسف بود ......... نه تاسف از كسي ............. تاسف از خودش ........ تاسف از اينكه چرا نميخواهند قبول كنند ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نميخواهند قبول كنند آنها هم حق زندگي دارند ........... آنها ميتوانند مثل ديگران بنويسند بدون آنكه حس كنند كه كي هستند و چه جايگاهي در جامعه دارند........ آنها هم ميتوانند هرچي دلشان خواست بنويسند و نظرات خودشان را بازگو كنند......... اما .......... مشكل همين اما بود ....... همين اما كار خودش را كرد ........ او هست اما انگار كه رفت ........ رابطه هاقطع شد ......... رابطه هاي كاملا دوستانه ......... رابطه هاي كه هيچ گونه شكي داخلش نبود ......... رابطه نويسنده و خواننده ......... اما آن اما كار خودش را كرد ...... عده اي نخواستند ..... عده اي لذت مي برند از جدايي ........ عده اي نتوانستند باور كنند ........... عده اي به مسخره گرفتند ............ عده اي شخصيتشان را بخاطر يك شوخي .......... بخاطر يك خنده فروختند ........... بهتر بگويم لگد مال كردن ........ هركسي صبري دارد ....... مطمئن هستيم صبر من كمتر از ايشان بود ......... اما .......... بازهم اما ........ بالاخره دوره صبوري تمام شد ........... نوشتن مطلب بدون اينكه خواننده بتواند نظر دهد يعني كشتن نويسنده ........... به نظر من بدترين چيز براي يك نويسنده خواه درباره هرچي بنويسد اين است نداند ديگران درباره نوشته هايش چه نظري دارند .......... او خودكشي كرد ......... نمي دانم تحمل اين درد را دارد يانه ......... اما .......... بازهم اما ......... زندگي پر از اما است ........ آن چيزي كه تاكنون من از روي نوشته هايشان درك كردم اين نويد را به من مي دهند كه او باز خواهد گشت ............. كاش زندگي هم فيلم بود ........... خيلي زودتر از زود تموم ميشد .......... نهايتاً يكسال فيلمبرداري و تدوين و صداگذاري و كارهاي ديگر .............. نمايشي دو ساعتی و تمام ...........

 

خداحافظ همين حالا ....

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:22    | 

بسم رب المهدی

 

امروز تولدشه....... بدون اینکه حتی یه بار از نزدیک ببینمش ............. اون تو یه شهر منم تو یه شهر دیگه.......... همیشه به یادش بودم ............ امروز دور و ورش خیلی شلوغه ......... مطمئنم که حتی یه ثانیه هم به من فکر نکرده ............. حق با اوست چون تاحالا منو دیده اصلا از وجود من خبر نداره ......... فقط یه چیزومیخواستم بگم ........... اینم مطمئنم که هیچ وقت اینو نمی خونه .......

 

تولدت مبارک

 

 

خداحافظ همین حالا............

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:20    | 

بسم رب المهدی

 

امروز تولدم بود و تنها کسیکه به من تبریک گفت تا به این ساعت خودم بودم............... درست چهار روز دیگه تولد اونه .............. اون تو یک شهر دیگه منم تو یک شهر دیگه ............ من اونو میشناسم اما اون هیچ وقت منو ندیده و نمی شناسه .........................

 

تولدت مبارک

 

خدا حافظ همین حالا ................

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:3    | 

 

بسم رب المهدی

 

ياد گرفتم

 


ياد گرفتم فداكاري را


به ياد آوردم در شكسته خانه علي را


به ياد آوردم فاطمه را


به ياد آوردم تنهايي و غربتشان را


و امروز دوباره ديدم


با چشمان خودم ديدم


مي شود عاشق بود


مي شودتاريخ را تكرار كرد


مي شود عشق را ديد


همه را ديدم


اشكهايم را ريختم


اين تمام احساس نیست


قطره اي از درياي خروشان احساسم


كلمه ها هم براي وصفش پايان ياقته اند


و امروز من ماندم و اين نشانه


و آخرين سخنم


خدايا


منتظر ظهور ميمانم

 

خداحافظ همین حالا ............

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:28    | 

بسم رب المهدی

 

چیزی ندارم بگم.............. امروز یه اتفاقی برام افتاد که تا آخر عمر فراموشش نمیکنم چون زندگی منو تغییر داد...........فقط خواستم بگم خدایا از ته قلب ازت ممنونم................ و شرمنده ام که اینقدر پیشت رو سیاهم ولی بازم منو نگاه کردی

 

خدایا ازت ممنونم

 

خداحافظ همین حالا...............

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22    | 

بسم رب المهدی

 

دارم میمیرم ....... چقدر احساس تنهایی می کنم .......... کاش فقط تنهایی بود ............. مشکل پشت مشکل ................ میدونی مشکل چیه و چطوری باید حلش کنی ............ ولی .......... مشکل اینجاست که نمیتونی حلش کنی ............... دارم دیونه میشم ............... واقعا دیگه نمیتونم تو خودم بریزم تا کسی نفهمه ............. وای خدا ...................... خدا .............. بفریادم برس .........دارم میمیرم ................ سرم داره از درد می ترکه ................ قلبم میخواد از تو سینه ام در بیاد .......... رضا صادقی گفت .............. من همونیم که بودم تو داری عوض میشی .............. ولی این مال من نیست .................... مال من اینه ................ تو همونیکه بودی من دارم عوض میشم ............. خدا ............. دارم چرت و پرت میگم .............. از تنهایی متنفرم ................... از دنیا متنفرم ............. از دوست متنفرم ................. از عشق متنفرم ................ از آینده متنفرم .......... از خودم متنفرم ........ چقدر بدبخت شدم ............. چقدر احساس بدبختی و پوچی می کنم .......... خدا .......... خود یه کاری کن ........... به خودت قسم دیگه نمیتونم تحمل کنم ............... دیگه واقعا خسته شدم .......... خدا بکش منو راحتم کن .......... نمیخوام اینطوری زندگی کنم .............. منم آرزو داشتم ............. منم عشق داشتم .............. منم هدف داشتم ............. ولی ........... امروز هیچی ندارم ................ حتی یه ایمان درست و حسابی ............ پیش توهم خدا آبروی برام نمونده ......... از همه جا مونده و رونده شدم ........... وای بر من ............... وای بر این زندگی کثافت ............ وای بر این زندگی نفرت انگیز ................. وای بر من بازیگر این زندگی ................ وای ....... وای ........... چقدر آرزوی زندگی آرومیو داشتم .............. چقدر آرزوی داشتن شغل دلخوامو داشتم ........... اما ............ الآن هیچ چیزی ندارم ............. به کی بگم دردمو .............. چی بگم .............. خدایا راحتم کن ............ نگذار از این بیشتر زجر بکشم .......... خدا ................ میدونم پیشت بی آبرویم... ولی .... خواهش میکنم نگام کن ................... دارم میمیرم از دلتنگی ........ داریم دیونه میشم ...... فکر کنم شدم ............. خدایا ........... دارم صدات میکنم .............. منم نگاه کن ........... دارم میگم ............. الهی من لی غیرک ................. خدایا خودت میدونیکه غیر از تو کسی رو ندارم .......... دارم میمیرم ............ التماست میکنم منم نگاه کن .......... نمیخوام این زندگی رو .......... هر روزم شده بدت از دیروز ......... نمیدونم چرا اینقدر بدبختم ........... با کسی کاری ندارم ......... خودمو میگم ........ هیچ کاری تو این دنیا برای انجام دادند ندارم .............. خداااااااااااااااااااااا............... کمک کن .............. تو که منو می بینی ............. تو که از احوالم خبر داری ................ زندگیم شده مثل زندان ..........هرروز دارم عذاب میکشم ................. از همه دل کندم  ............ خدایا کمک کن ........ چکار کنم ........ باید چکار میکردم .............. زندگیم تبدیل شده به کثافتکاری .............. خدا دارم باهات صحبت میکنم ............ منو میبینی .............. همه میگفتند که هوسه ............ تو میدونستی هوس نیست ........... چرا من .......... متنفرم از هرچی عشقه روی زمین .............. زندگیمو نابود کرد ........ اصلا نفهمیدم چطوری عمرم گذشت ............. منم آدمم........... منم احساس داشتم ...... منم غرور داشتم......... هیچ کس باور نکردو نخواست بفهمه .................. مگه من چمه که دست به هرکاری میزنم به بم بست میخورم .......... منم دوست داشتم زندگی کنم ....... ولی ... الآن اصلا دوست ندارم زندگی کنم .....................چقدر زود احساس پیری میکنم ......... صورتم جونه ... ولی ......... خودت میدونی چقدر قلبم پیره ............. به تو که نمیتونم دروغ بگم ....... میتونم ............. نمیتونم .......... چی بگم دیگه ............. خدایا راحتم کن ..................

خداحافظ همین حالا...............

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:24    | 

 بسم رب المهدی

 

چند روز كه هيچ كاري و هيچ چيزي براي فكر كردند ندارم ............ واقعا صبح ها بهتر بگم ظهرها كه از خواب بيدار ميشم هيچ كاري براي انجام دادن ندارم ............. از صبح تا شب پاي كامپيوترم ........... صبح كه ميخوام پاشم به خودم ميگم براي چي پاشم و دوباره سعي مي كنم بخوابم .......... چقدر روزها دير ميگذره ............. چقدر تنهاي داره برام سخت ميشه .......... نميدونم چي بنويسم ......... فقط دارم اكسيژن حرام مي كنم ......... تبديل شدم به يك آدم بي مصرف .............. به یک آدم پوچ .......... چقدر زندگیم پوچ شده ................. چقدر بی هدفی سحت شده .............. فکرش رو هم نمیکردم اینجوری بشه ............... واقعا هیچ دلخوشی برای آینده ندارم .............. فقط کارم شده نقش بازی کردن برای این و آن ............... حتی دیگه نمیتونم بنویسم ................... نوشتن هم منو ترک کرده ............. دفتر و قلمم دیگه به اختیار من نیست .............. دیگه احساسی ندارم که به خواهم بنویسم ............. خاطره ای هم ندارم ................ لحظه دیداری هم ندارم که بنویسم ............ هیچ چیزی ندارم بنویسم ..... پوچ پوچم ............. فقط یک آرزو پیدا کردم .............. همین تنها دلخوشی من برای ادامه این زندگی پوچ است ............. قبلا هم گفتم .............. حال هم میگویم ......... خوشبختیش برای من از همه چیز مهمتر است ......... در پشت صحنه برای خوشبختیش هر کاری که لازم باشد می کنم ............. ای کاش بتوانم کاری کنم ................. تنها دلیل زنده بودنم همین است ........... هیچی چیز را برای خودم نمی خواهم و نخواهم خواست ................ هیچ وقت همدیگر رو ندیدیم و شاید تا آخر عمر هم نبینیم ........... اما ............. هنگامیکه بفهمم و احساس کنم به زندگی که آرزویش را داشته رسیده دنیا را به من خواهند داد ............. چه لحظه شیرینی خواهد بود ............. تا آخر عمر انتظار این لحظه را خواهم کشید ............ چه سخت بود دل کندن اما پر لذت .......... به هر حال فقط به خوشبختیش فکر می کنم و نه به هیچ چیز دیگر ................ همین

 

خدا حافظ همین حالا ............

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:11    | 

 بسم رب المهدی

 

دیروز بالاخره با خودم تموم کردم.......... دیگه نیمخوام خودمو فریب بدم .............. دیگه واقعا تصمیم خودمو گرفتم ........... دیگه باور کردم که هیچ وقت نخواهم بهش رسید .............. دیروز تازه فهمیدم که کی هستم و کجا هستم ............ با اینکه هیچ وقت ندیده بودمش .............. اما ............. دیروز در قلبم از او خداحافظی کردم .............. و دیروز سعی کردم او را بدست فراموشی بسپارم ............. فراموشی خیلی سخت است ............ اما ........... من اینکار را خواهم کرد چون دیگه بهش فکر نخواهم کرد ................... از دیروز تا امروز دروغ نمی گویم اما اندازه ده سال قلبم پیرتر شده ............. اما سعی کردم چهره ام تغییری نکند .............. سعی کردم کسی نفهمد که عاشق بودم ................ اما ........... به یه دوست گفتم ............. همه را گفتم ........... اسم و مشخصات کاملش ........... به او اعتماد داشتم و برای همین اعتماد بود که به او گفتم ............ درون اتوبوس حدیثی خواندم که به آن عمل نکردم .......... نوشته بود هرکس که راز خود را پنهان نگهدارد اختیار آن دست خودش است ........... اما من گفتم ............. و پشیمانم ............ چند روز پیش جلوی خودم و در چشمان خودم نگاه کرد و گفت که این راز را به کسی گفته ام .................... به روی خودم نیاوردم .... اما ........ واقعا ته دلم شکست ........... فکر میکردم که یکی رو دارم تا با خیال راحت رازهایم را به او بگویم ....... اما ........ اشتباه میکردم ....... بگذریم ........... تنها تصمیم مهم در زندگیم را دیروز گرفتم .......... تمومش کردم ....... و امروز از دلتنگی داشتم می ترکیدم ............ هیچ کس را پیدا نکردم تا مرا از این دل تنگی خلاص کند .............. همه مثل سابق کار داشتند ................. فقط یه دوست قدیمی تقریبا بعد از یکسال به من زنگ زد ............ با خودم گفتم حتما براش مهم هستم که به من زنگ زده .......... اما ......... مثل همیشه یه مشکل برایش پیش آمده بود و از من درخواست کمک خواست ........... از صمیم قلب و با رضایت کامل به او کمک کردم .......... اما از این ناراحت بودم که تا حالا کسی به من برای پرسیدن حالم زنگ نزده و مطمئن هستم نخواهند زد ........... چقدر خسته و تنهام ......... قربونش برم اما رضا رو که اگه من مشهد نبودم مطمئنم که زنده نبودم ............. فقط امام رضاست که هروقت دلم میگیره مثل دیروز ظهر میرم پیشش و درد دل میکنم ............. وقتی آدم داخل حرمه و چشماش به سوی ضریح دوخته شده به هیچ چیز فکر نمی کنه ............... آرامشی که در حرم پیدا می کنم را هیچ جای دنیا مطمئنم پیدا نخواهم کرد ........... برای همه شما دیروز دعا کردم ................. از مسئله اصلی دور شدم ............ داشتم از دلتنگی و تنهایی میمردم که گفتم بیام گوشه ای از حرفهامو اینجا بزنم ......... فقط می خواستم بگم که دیگه عاشق نیستم ........... فقط میخواستم بگم سر افرازی و خوشبختی اون ............ سرافرازی و خوشبختی منه .............. دیگه هیچ وقت بهش فکر نمیکنم .........دیگه میخوام یه آدمی بشه برای من مثل بقیه آدم ها .............. یه آدمیکه هروقت خبر خوشبختیش رو بشنوم احساس کنم منم خوشبختم ............. هیچ وقت ندیدمش و هیچ وقت منو ندید ................... اما من با اینکه ندیدمش بصورت کامل می شناختمش ............. یه نفر فکر می کرد دچار هوس شدم ............ الآن این را به خودم فهماندم که یک هوس بود ................. برای همین از این هوس تصمیم گرفتم دست بردارم ............ خواستم از خودفریبی فرار کنم ................ اما ...... اکنون دوباره خودم را فریب دادم .................. تمام زندگی پوچ من تا به امروز یک فریبی بیش نبود و این هم یکی دیگر از آن فریبها ........... یه آهنگ از احسان خواجه امیری رفیق امروز دلتنگیام بود ........... شعرش رو میخوام بنویسم ....... فقط برای آخرین بار اینجا از عشقم و کسی که هدف راهم بود برای همیشه خداحافظی می کنم .......................

 

خوشبختی

میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهی دیدم نمیتونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

بشرطیکه بدونم شاد و خوشبختی

بشرطیکه بدونم شاد و خوشبختی               

بشرطیکه بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیونه

که بیشتر از خودم قدرتو میدونه

چیکار کردی که با قلبم

بخاطر تو بی رحمم

تو می خندی

چه شیرینه

گذشتن

تازه می فهمم

تازه می فهمم

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیونگیم اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم

بخاطر تو بی رحمم

تو می خندی

چه شیرینه

 گذشتن

تازه می فهمم

تازه می فهمم

 

برای دانلود آهنگ شعر بالا با صدای احسان خواجه امیری بروی لینک پایین کلیک کنید

 

کلیک کنید

 

 

خدا حافظ همین حالا ..................

 

 

+ مجيد يه چيزي گفت در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:2    |