بسم رب المهدی
و دوباره ........ و دوباره ................ و میلیونها بار این را بگویم بازهم کم گفتم
خدایا از صمیم قلب ازت ممنونم
خداحافظ همین حالا ..........
بسم رب المهدی
چه آرام آمدی
نفهمیدم که کی آمدی
اما آمدی
آمدی و رفتی
هر دو در سکوت
اما من چی؟
نمی دانم آمدنت خوب بود یانه؟
نمی دانم رفتنت خوب بود یانه؟
چیزی برای نوشتن ندارم
حرفی برای گفتن ندارم
پس
تنها به تک آرزویم فکرمی کنم
خدایا مرا به تک آرزویم برسان
همین امروز
خداحافظ همین حالا ..........
بسم رب المهدی
می دونم
می دونم چشمای رنگی ندارم ..........
صورت خیلی قشنگی ندارم .................
می دونم کوچیکه خونم می دونم..............
خیلی بی نام و نشونم می دونم ................
می دونم ساده است لباسم عزیزم ..............
واسه تو یه ناشناسم عزیزم .........................
صدای خوبی ندارم می دونم ..........................
برای عشق تو اما می خونم .............................
(ترانه ای از بنیامین)
خداحافظ همین حالا .........
بسم رب المهدی
چند وقت بودی یا بهتر بگویم چند ماهی بود كه ننوشته بود و قصد نوشتن هم نداشتم...... طبق روال هرروز به وبلاگ خانم عليدوستي سري زدم اما پست امروزش با پست هاي قبليش خيلي فرق داشت....... پشت نوشته هايش قطرات اشك بود......... پشت نوشته هايش خستگي بود ........... پشت نوشته هايش تاسف بود ......... نه تاسف از كسي ............. تاسف از خودش ........ تاسف از اينكه چرا نميخواهند قبول كنند ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نميخواهند قبول كنند آنها هم حق زندگي دارند ........... آنها ميتوانند مثل ديگران بنويسند بدون آنكه حس كنند كه كي هستند و چه جايگاهي در جامعه دارند........ آنها هم ميتوانند هرچي دلشان خواست بنويسند و نظرات خودشان را بازگو كنند......... اما .......... مشكل همين اما بود ....... همين اما كار خودش را كرد ........ او هست اما انگار كه رفت ........ رابطه هاقطع شد ......... رابطه هاي كاملا دوستانه ......... رابطه هاي كه هيچ گونه شكي داخلش نبود ......... رابطه نويسنده و خواننده ......... اما آن اما كار خودش را كرد ...... عده اي نخواستند ..... عده اي لذت مي برند از جدايي ........ عده اي نتوانستند باور كنند ........... عده اي به مسخره گرفتند ............ عده اي شخصيتشان را بخاطر يك شوخي .......... بخاطر يك خنده فروختند ........... بهتر بگويم لگد مال كردن ........ هركسي صبري دارد ....... مطمئن هستيم صبر من كمتر از ايشان بود ......... اما .......... بازهم اما ........ بالاخره دوره صبوري تمام شد ........... نوشتن مطلب بدون اينكه خواننده بتواند نظر دهد يعني كشتن نويسنده ........... به نظر من بدترين چيز براي يك نويسنده خواه درباره هرچي بنويسد اين است نداند ديگران درباره نوشته هايش چه نظري دارند .......... او خودكشي كرد ......... نمي دانم تحمل اين درد را دارد يانه ......... اما .......... بازهم اما ......... زندگي پر از اما است ........ آن چيزي كه تاكنون من از روي نوشته هايشان درك كردم اين نويد را به من مي دهند كه او باز خواهد گشت ............. كاش زندگي هم فيلم بود ........... خيلي زودتر از زود تموم ميشد .......... نهايتاً يكسال فيلمبرداري و تدوين و صداگذاري و كارهاي ديگر .............. نمايشي دو ساعتی و تمام ...........
خداحافظ همين حالا ....
بسم رب المهدی
امروز تولدشه....... بدون اینکه حتی یه بار از نزدیک ببینمش ............. اون تو یه شهر منم تو یه شهر دیگه.......... همیشه به یادش بودم ............ امروز دور و ورش خیلی شلوغه ......... مطمئنم که حتی یه ثانیه هم به من فکر نکرده ............. حق با اوست چون تاحالا منو دیده اصلا از وجود من خبر نداره ......... فقط یه چیزومیخواستم بگم ........... اینم مطمئنم که هیچ وقت اینو نمی خونه .......
تولدت مبارک
خداحافظ همین حالا............
بسم رب المهدی
امروز تولدم بود و تنها کسیکه به من تبریک گفت تا به این ساعت خودم بودم............... درست چهار روز دیگه تولد اونه .............. اون تو یک شهر دیگه منم تو یک شهر دیگه ............ من اونو میشناسم اما اون هیچ وقت منو ندیده و نمی شناسه .........................
تولدت مبارک
خدا حافظ همین حالا ................
بسم رب المهدی
ياد گرفتم

ياد گرفتم فداكاري را
به ياد آوردم در شكسته خانه علي را
به ياد آوردم فاطمه را
به ياد آوردم تنهايي و غربتشان را
و امروز دوباره ديدم
با چشمان خودم ديدم
مي شود عاشق بود
مي شودتاريخ را تكرار كرد
مي شود عشق را ديد
همه را ديدم
اشكهايم را ريختم
اين تمام احساس نیست
قطره اي از درياي خروشان احساسم
كلمه ها هم براي وصفش پايان ياقته اند
و امروز من ماندم و اين نشانه
و آخرين سخنم
خدايا
منتظر ظهور ميمانم
خداحافظ همین حالا ............
بسم رب المهدی
چیزی ندارم بگم.............. امروز یه اتفاقی برام افتاد که تا آخر عمر فراموشش نمیکنم چون زندگی منو تغییر داد...........فقط خواستم بگم خدایا از ته قلب ازت ممنونم................ و شرمنده ام که اینقدر پیشت رو سیاهم ولی بازم منو نگاه کردی
خدایا ازت ممنونم
خداحافظ همین حالا...............
بسم رب المهدی
دارم میمیرم ....... چقدر احساس تنهایی می کنم .......... کاش فقط تنهایی بود ............. مشکل پشت مشکل ................ میدونی مشکل چیه و چطوری باید حلش کنی ............ ولی .......... مشکل اینجاست که نمیتونی حلش کنی ............... دارم دیونه میشم ............... واقعا دیگه نمیتونم تو خودم بریزم تا کسی نفهمه ............. وای خدا ...................... خدا .............. بفریادم برس .........دارم میمیرم ................ سرم داره از درد می ترکه ................ قلبم میخواد از تو سینه ام در بیاد .......... رضا صادقی گفت .............. من همونیم که بودم تو داری عوض میشی .............. ولی این مال من نیست .................... مال من اینه ................ تو همونیکه بودی من دارم عوض میشم ............. خدا ............. دارم چرت و پرت میگم .............. از تنهایی متنفرم ................... از دنیا متنفرم ............. از دوست متنفرم ................. از عشق متنفرم ................ از آینده متنفرم .......... از خودم متنفرم ........ چقدر بدبخت شدم ............. چقدر احساس بدبختی و پوچی می کنم .......... خدا .......... خود یه کاری کن ........... به خودت قسم دیگه نمیتونم تحمل کنم ............... دیگه واقعا خسته شدم .......... خدا بکش منو راحتم کن .......... نمیخوام اینطوری زندگی کنم .............. منم آرزو داشتم ............. منم عشق داشتم .............. منم هدف داشتم ............. ولی ........... امروز هیچی ندارم ................ حتی یه ایمان درست و حسابی ............ پیش توهم خدا آبروی برام نمونده ......... از همه جا مونده و رونده شدم ........... وای بر من ............... وای بر این زندگی کثافت ............ وای بر این زندگی نفرت انگیز ................. وای بر من بازیگر این زندگی ................ وای ....... وای ........... چقدر آرزوی زندگی آرومیو داشتم .............. چقدر آرزوی داشتن شغل دلخوامو داشتم ........... اما ............ الآن هیچ چیزی ندارم ............. به کی بگم دردمو .............. چی بگم .............. خدایا راحتم کن ............ نگذار از این بیشتر زجر بکشم .......... خدا ................ میدونم پیشت بی آبرویم... ولی .... خواهش میکنم نگام کن ................... دارم میمیرم از دلتنگی ........ داریم دیونه میشم ...... فکر کنم شدم ............. خدایا ........... دارم صدات میکنم .............. منم نگاه کن ........... دارم میگم ............. الهی من لی غیرک ................. خدایا خودت میدونیکه غیر از تو کسی رو ندارم .......... دارم میمیرم ............ التماست میکنم منم نگاه کن .......... نمیخوام این زندگی رو .......... هر روزم شده بدت از دیروز ......... نمیدونم چرا اینقدر بدبختم ........... با کسی کاری ندارم ......... خودمو میگم ........ هیچ کاری تو این دنیا برای انجام دادند ندارم .............. خداااااااااااااااااااااا............... کمک کن .............. تو که منو می بینی ............. تو که از احوالم خبر داری ................ زندگیم شده مثل زندان ..........هرروز دارم عذاب میکشم ................. از همه دل کندم ............ خدایا کمک کن ........ چکار کنم ........ باید چکار میکردم .............. زندگیم تبدیل شده به کثافتکاری .............. خدا دارم باهات صحبت میکنم ............ منو میبینی .............. همه میگفتند که هوسه ............ تو میدونستی هوس نیست ........... چرا من .......... متنفرم از هرچی عشقه روی زمین .............. زندگیمو نابود کرد ........ اصلا نفهمیدم چطوری عمرم گذشت ............. منم آدمم........... منم احساس داشتم ...... منم غرور داشتم......... هیچ کس باور نکردو نخواست بفهمه .................. مگه من چمه که دست به هرکاری میزنم به بم بست میخورم .......... منم دوست داشتم زندگی کنم ....... ولی ... الآن اصلا دوست ندارم زندگی کنم .....................چقدر زود احساس پیری میکنم ......... صورتم جونه ... ولی ......... خودت میدونی چقدر قلبم پیره ............. به تو که نمیتونم دروغ بگم ....... میتونم ............. نمیتونم .......... چی بگم دیگه ............. خدایا راحتم کن ..................
خداحافظ همین حالا...............
بسم رب المهدی
چند روز كه هيچ كاري و هيچ چيزي براي فكر كردند ندارم ............ واقعا صبح ها بهتر بگم ظهرها كه از خواب بيدار ميشم هيچ كاري براي انجام دادن ندارم ............. از صبح تا شب پاي كامپيوترم ........... صبح كه ميخوام پاشم به خودم ميگم براي چي پاشم و دوباره سعي مي كنم بخوابم .......... چقدر روزها دير ميگذره ............. چقدر تنهاي داره برام سخت ميشه .......... نميدونم چي بنويسم ......... فقط دارم اكسيژن حرام مي كنم ......... تبديل شدم به يك آدم بي مصرف .............. به یک آدم پوچ .......... چقدر زندگیم پوچ شده ................. چقدر بی هدفی سحت شده .............. فکرش رو هم نمیکردم اینجوری بشه ............... واقعا هیچ دلخوشی برای آینده ندارم .............. فقط کارم شده نقش بازی کردن برای این و آن ............... حتی دیگه نمیتونم بنویسم ................... نوشتن هم منو ترک کرده ............. دفتر و قلمم دیگه به اختیار من نیست .............. دیگه احساسی ندارم که به خواهم بنویسم ............. خاطره ای هم ندارم ................ لحظه دیداری هم ندارم که بنویسم ............ هیچ چیزی ندارم بنویسم ..... پوچ پوچم ............. فقط یک آرزو پیدا کردم .............. همین تنها دلخوشی من برای ادامه این زندگی پوچ است ............. قبلا هم گفتم .............. حال هم میگویم ......... خوشبختیش برای من از همه چیز مهمتر است ......... در پشت صحنه برای خوشبختیش هر کاری که لازم باشد می کنم ............. ای کاش بتوانم کاری کنم ................. تنها دلیل زنده بودنم همین است ........... هیچی چیز را برای خودم نمی خواهم و نخواهم خواست ................ هیچ وقت همدیگر رو ندیدیم و شاید تا آخر عمر هم نبینیم ........... اما ............. هنگامیکه بفهمم و احساس کنم به زندگی که آرزویش را داشته رسیده دنیا را به من خواهند داد ............. چه لحظه شیرینی خواهد بود ............. تا آخر عمر انتظار این لحظه را خواهم کشید ............ چه سخت بود دل کندن اما پر لذت .......... به هر حال فقط به خوشبختیش فکر می کنم و نه به هیچ چیز دیگر ................ همین
خدا حافظ همین حالا ............